مینای من

من

هنوز

گاهی

یواشکی خواب تو را میبینم

یواشکی نگاهت میکنم

صدایت میکنم

بین خودمان باشد

من هنوز یواشکی و آشکارا تورا دوست دارم ...

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER|


چـه غــم انگــــیـز اسـت ..
ســرنــوشـتِ مــاهــیِ کــوچــک ..
وقتــی ،
بــه هــوایِ جُــفتِ خــود ..
بــه اقــــیـانــوس مــی زنــــد ..
و نهــــــنگ هــــا ..
عــاشقَـش مــی شـــونـــــد !


نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER|

برای تویی که دِگر "شما "شده ایی

یک دنیا حرف کنار گذاشته بودم...

افسوس که نه برای حوصله ی من حواسی مانده است

نه برای گوشهای تو مجالی...

گاهی پیاده تا آ ن سر دنیای تو میروم اما

برای تویی که دِگر" شما "شده ایی نام تازه ایی پیدا نمیکنم...

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER|

می گویی دوست دارم زیر باران قدم بزنم،

 
اما وقتی باران میبارد چتر به دست میگیری ...



 
میگویی آفتاب را دوست دارم،
  اما زیر نور خورشید به دنبال سایه میگردی ...

  
 می گویی باد را دوست دارم،

 
اما وقتی باد میوزد پنجره را میبندی ...
 
حال دریاب وحشتم را ... وقتی که می گویی دوستت دارم!


 
Bob Marley

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER|

نه عاشق بوده اند ... 

نه عاشق می شوند...

 فقط شلوغش می کنند،

 گنجشک هایی که یک عمر

از این شاخه به آن شاخه پریدن،

 عادتشان است...!







نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER

من میرود....آری میرود ...و این من است که تنها میماند...

این داستان عاری از هر اوییست...تعجب چرا؟؟!

چرا همیشه باید اویی باشد و تمام تقصیر ها بر گردنش سنگینی

کند؟؟! بگذار یک بار ....فقط یکبار هم که شده تقصیر خود من باشد

من برود و این رفتنش من را تنها بگذارد...(تعجب چرا؟! باور کن که

میشود!) چرا همیشه آنکه میماند محکوم است به تنهایی؟!

بگذار یکبار هم که شده داستان فقط یک من داشته باشد و این من تنها

نگذارد ...برود و تنها بماند....

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER

بعضی‌ وقتها مجبوری تو فضای بغضت بخندی

دلت بگیره ولی‌ دلگیری نکنی‌

شاکی‌ بشی‌ ولی‌ شکایت نکنی‌

گریه کنی‌ اما نذاری اشکات پیدا شن

خیلی‌ چیزارو ببینی‌ ولی‌ ندیدش بگیری

خیلی‌ حرفارو بشنوی اما نشنیده بگیری

خیلی‌ها دلت رو بشکنن

و تو فقط سکوت کنی‌...

همین !

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER


عادت ندارم درد دلم را،

به نا اهل بگویم.

پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم؛

تا فکر کنند

 همه چیز بر وفق مراد است....

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER

گاهی آنکه سراغی از تونمیگیرد؛دلتنگترین برای دیدنت است

واز شکاف چشمانش به نبودنت خیره میشود

آنکه تو او رانمیبینی نامهربان نیست!

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER

شاید آرام تر می‌‌ شدم
فقط و فقط ...
اگر می‌فهمیدی
حرفهایم به این راحتی‌ که میخوانی‌
نوشته نشده‌اند !!!!

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER

گاهی اوقات
هيچ ميلی به ديدنِ يک عده آدمی ندارم
اما باز با دستِ باز و دلِ بسته می‌آيند،
می‌آيند مسافرانِ دورِ دريا را
بی‌خود از خوابِ يک پياله‌ی آب می‌گيرند،
و بعد جوری عجيب آهسته می‌پرسند:
...
آيا تو مايلی باز با ماهِ خسته
از خانه‌ی بی‌ چراغ سخن بگويی؟
می‌گويم برويد، راحتم بگذاريد
راهِ دريـــــا دور است
مسافرانِ غمگين ما خوابند
و من هم اصلا اشتباه کردم
که از خوابِ گل و خاطراتِ گهواره سخن گفتم،
به خدا ماه مقصر است
که بی‌خبر از اين همه ابرِ بی‌باور
آمد و از احتمالِ باران چيزی نگفت،
فقط يک عده آدمی آمدند
پنهانی بر پرده‌های ستاره نوشتند
گاه نم‌نمِ هر بارانی
سرآغازِ اتفاقی از دريــاست!
من که باورم نشد
اما شما که با چشم‌های خيسِ مادران ما
به دريا رسيده‌ايد،
ديگر از چه می‌پرسيد
ديدگان من چرا بارانی‌ست!؟
من که کاری نکرده‌ام
فقط يک چراغ برداشته‌ام
رفته‌ام کنارِ کوچه‌ای از اين‌جا دور ...
دارم به ماهِ خسته نگاه می‌کنم.

ديگر هيچ ميلی به خواب ندارم
هيچ ميلی به ديدن يک عده آدمی ندارم
دارم به آسمانِ خوش‌باورِ بی‌خبر می‌گويم
حال کبوتر خوب است
در کوچه گاه چراغ و چاقو
با هم به خانه برمی‌گردند،
قرار است ما هم با هم برگرديم
برمی‌گرديم
می‌آييم آن سوتر از پياله‌های شکسته
روياهای مسافرانِ غمگينِ خويش را جست‌وجو می‌کنيم.
دمی آوازِ آشنايانِ دريا را می‌شنويم
و بعد تا دَمدَمای صبح
(اين وهله با دل باز و دست بسته)
خسته از چراغ و ستاره سخن می‌گوييم!
ديدی ما اشتباه نکرده‌ايم!
حالا چقدر خيره‌شدن در تولدِ روشنايی خوب است
چقدر شادمانی آدمی از آوازِ آدمی خوب است
خوب است گاهی اوقات
ما نيز به خوابِ گُل و خاطراتِ گهواره برگرديم!

گاهی اوقات
چه ميل غريبی به ديدنِ يک عده آدمی در من است
می‌خواهم بيايند
نشانيِ آشنای دريـــــا را از ديدگان من بگيرند،
و بعد يکی از ميانِ مردگانِ ما بگويد:
تولدِ ماه را اگر نديده‌ايد،
تولدِ نابهنگامِ چراغ و ستاره نزديک است،
حالا به خانه‌هايتان برگرديد!
نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER

آلزایمر هم بگیرم.....

یادم نمیرود که....

فراموشت شدم ...

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش "

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER

 

بــــغــــض هـــــایـــــم را نــــــــگــــــــــــــــــــــــه مـــیـــــدارم

بعـــــــــضــــــــی وقــــتــــهــــــــا

ســبــــــــــــــــک نـــــشـــــوم , ســــنـــــگـــــیـــــن تــــــــــــــرم ......

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER

بر نیمــــکت اولین قرارمان


جـاے تو نشسته ام


تا جاے خودم خالے باشد

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER

هر چه انسان تر باشيم زخمها عميق تر خواهند بود. هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت . بيشتر فراق خواهيم کشيد . و تنهائي هايمان بيشتر خواهد شد.
شادي ها لحظه اي و گذرا هستند شايد خاطرات بعضي از آنها تا ابد در ياد بماند ، اما رنجها داستانش فرق ميکند تا عمق وجود آدم رخنه مي کند و ما هر روز با آنها زندگي مي کنيم. انگار که اين خاصيت انسان بودن است!

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER


یك روز بلند آفتابی

در آبی بی كران دریا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها

چشمان تو رنگ آب بودند

آندم كه ترا در آب دیدم

در غربت آن جهان بی شكل

گوئی كه ترا به خواب دیدم

از تو تا من سكوت و حیرت

از من تا تو نگاه و تردید

ما را می خواند مرغی از دور

می خواند بباغ سبز خورشید

در ما تب تند بوسه می سوخت

ما تشنة خون شور بودیم

در زورق آب های لرزان

بازیچة عطر و نور بودیم

می زد, می زد, درون دریا

از دلهرة فرو كشیدن

امواج, امواج ناشكیبا

در طغیان بهم رسیدن

دستانت را دراز كردی

چون جریان های بی سرانجام

لب هایت با سلام بوسه

ویران گشتند روی لب هام

یك لحظه تمام آسمان را

در هاله ئی از بلور دیدم

خود را و ترا و زندگی را

در دایره های نور دیدم

گوئی كه نسیم داغ دوزخ

پیچید میان گیسوانم

چون قطره ئی از طلای سوزان

عشق تو چكید بر لبانم

آنگاه ز دوردست دریا

امواج بسوی ما خزیدند

بی آنكه مرا به خویش آرند

آرام ترا فرو كشیدند

پنداشتم آن زمان كه عطری

باز از گل خواب ها تراوید

یا دست خیال من تنت را

از مرمر آب ها تراشید

پنداشتم آن زمان كه رازیست

در زاری و هایهای دریا

شاید كه مرا به خویش می خواند

در غربت خود, خدای دریا

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER

 
گاهی تمام آنچه می خواهم،

دفتری است برای از تو نوشتن،

قلبی که اندوهم را بفهمد

و دستی که گونه های ترم را نوازش دهد

اینجا و تمام آنچه با من است

بوی خوش تو می دهد

لحظه ها رنگ تو را پوشیده اند

و من، از عطر سرشار حضورت، مستم

با دست های یخ زده ام بخارهای اندوه را

و حضورت را به رخ لحظه های تنهایی می کشم.

من هنوز منتظرم...
نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER|

یک نفر در مه غلیظ قدم می زد
و برف،
سپیدی بِکرش را
تسلیم گام های ناموزون او می کرد.
آن یک نفر من بودم،
و دست های تنهایی ام
در جیب ظواهر پنهان.

آفتاب
بیگانه تر از همیشه نگاهم می کرد
و دیوار آجری،
_ گویی از بودن خویش می گریزد _
در گوشه ی چشمم فرو می رفت.

درختان
ـ عجوزگان عریان حسرت ـ
نابودی ام را به تماشا ایستاده بودند
و من وحشت را می پیمودم.

به زوال آفتاب که رسیدم
تمام دیوار در آن سوی من جا مانده بود.
ناگهان،
باد
ـ همراه نارفیق من ـ
به خشکی وزید
و پوستین تحمل از شانه های عمرم فرو افتاد

بر زانوان پوک دلتنگي فرو شکستم.
در پشت سر
خودم را درون سایه ای بی قواره خفته دیدم
یک نفر
در دوردست سرد زمان
من و فراموشی را
به هم گره می زد.

آن یک نفر تو بودی
و روی گره ی کور پیشانی ات
جای دستهای من...


آفتاب که باز آمد
شانه هایی
ـ تا همیشه ـ
عریانی خویش را
به سپیدی دانه های برف
تسلیم کرده بودند...!

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER|

لحظه های خاکستری ام که در التهابی بیهوده غرقم میکند مثل بی رحمی بادهای زمستانی 
روحم را میلرزاند.

این روزها حرف زدن هم جرأت میخواهد .

اینکه بتوانی کلمات را آنگونه که دوست داری کنار هم بچینی تا حرف دلت را زده باشی و به اینهم اهمیت ندهی که درباره گفته هایت چه قضاوتی میشود واقعاً جرأت میخواهد.

اما دل تنگ من پی جرأت و قضاوت نیست فقط و فقط به دنبال اینم که بگویم خسته ام و دلتنگ .

خسته ام از تنهایی و دلتنگم از خستگی هایم.

نوشته شده در ساعت توسط SEAFARER|


آخرين مطالب
» تورا دوست دارم ...
» ســرنــوشـتِ
» "شما "
» وقتی که می گویی دوستت دارم!
»
» من میـــــرود ...
»
» لبخند مردادی ام کافیست...
» دلتنگی ....
»

Design By : Pichak